آينه هاي عارف
از شريفترين كردار مرد بزرگوار آن است كه از آنچه مى‏داند غفلت نمايد . [نهج البلاغه]
آينه هاي عارف
  • پست الكترونيك
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسي بلاگ
  • پارسي يار
  • پسند جانان


     


    جابر ابن عبدالله انصاري يکي از سابقين در اسلام است که از روزهاي نخست با پيامبر(ص) بيعت نمود و در اغلب جنگها در رکاب آن حضرت بود .او علاوه بر ميدان جنگ و جهاد در ميدان علم و معارف الهي نيز چهره ممتازي به شمار مي رود، وازعلوم ومعارف خاندان رسالت بهره هاي زيادي اندوخته ، و در نقل آثار و احاديث پيامبر (ص) و امامان شيعه شهرت فراواني دارد.
    افتخار و سعادت ديگر جابر اين است که به سبب عمر طولاني توفيق معاشرت و استفاده از محضر هفت تن از چهارده معصوم (عليهم السلام) را داشته است . با اين مقدمه توجه شما دوستان عزيز را به جريان ملاقات او با حضرت امام باقر (عليه السلام) جلب مي کنم :
    روي أن جابر بن عبد الله الأنصاري رضي الله عنه ابتلي في آخره بضعف الهرم و العجز فزاره محمد بن علي الباقر (ع) فسأله عن حاله
    فقال أنا في حالة أحب فيها الشيخوخة على الشباب و المرض على الصحة و الموت على الحياة
    فقال (ع) أما أنا يا جابر فإن جعلني الله شيخا أحب الشيخوخة و إن جعلني شابا أحب الشيبوبة و إن أمرضني أحب المرض و إن شفاني أحب الشفاء و الصحة و إن أماتني أحب الموت و إن أبقاني أحب البقاء
    فلما سمع جابر هذا الكلام منه قبل وجهه و قال صدق رسول الله (ص) فإنه قال ستدرك لي ولدا اسمه اسمي يبقر العلم بقرا كما يبقر الثور الأرض فلذلك سمي باقر علم الأولين و الآخرين أي شاقه
    از کتاب مسكن الفئواد – نوشته شهيد ثاني - ص87

                               
              ****************************
    ترجمه: جابر در آخر عمر به ضعف و پيري مبتلا شد ، امام باقر (عليه السلام ) به ديدار او رفت و از حال او پرسيد. جابر گفت حالي دارم که در اين حال پيري را بر جواني ، و بيماري را بر تندرستي ،ومردن را به زيستن ترجيح مي دهم.
    امام باقر (عليه السلام ) فرمود : اما من اگر خدا مرا پير گرداند ، حال پيري را دوست ميدارم ،واگر جوان سازد جواني را. اگر بيمار سازد بيماري را و اگرشفا دهد شفا و سلامتي را دوست دارم ، اگر بميراند مردن را دوست ميدارم و اگر زنده بدارد زندگي را.
    جابر چون اين سخنان را شنيد صورت آن حضرت را بوسيد و عرض کرد رسول خدا(ص) راست فرمود . او به من فرمود : يکي از فرزندان مرا خواهي ديد که نام او نام من است ، و مشکلات علم را خواهد شکافت چنان شکافتني که زمين را شخم مي زنند . واز اين جهت به او لقب باقر علم اولين و آخرين خواهند داد . ***************
    بعضي بزرگان فرموده اند از اين گفتار امام برمي آيد که جابر در مقام صبر بوده ولي امام باقر (ع) در مقام رضا.


     


                    يکي درد و يکي درمان پسندد                  يکي وصل و يکي هجران پسندد
                   من از درمان و دردو وصل و هجران               پسندم آنچه را جانان پسندد


    آري دوستان عزيز مي بينيم که حتي جابر ابن عبدالله نيز پس از يک عمر استفاده از آموزش ها و راهنمايي معصومين به قله نهايي تکامل نمي رسد و از «استاد خاص» که خداي متعال براي انسانها تعيين فرموده بي نياز نمي شود . پس وضع ما چگونه خواهد بود ؟ !!



    عارف ::: جمعه 20/2/1387::: ساعت 7:57 عصر

    بي نيازي از انسان کامل در کدام مرحله ؟؟


     در يادداشت قبل به اين نکته اشاره شد که عالم ما ظاهر و باطني دارد. ظاهر آن با علم و تجربه دانشمندان قابل شناخت و بررسي است . و از راه اين علوم مي توان قواعد و فرمول زندگي در طبيعت را به تدريج و با آزمون وخطا بدست آورد.
    چنانکه دانشمندان پديده هاي مختلف را در شرايط مشخص شناسايي و يا تجزيه و ترکيب نموده و مورد استفاده قرار مي دهند. و انسانها به کمک علوم از نعمتهاي ارزشمند طبيعت در زمين و دريا و هوا بهره مند مي شوند . دستاوردهاي علم در رشته هاي گوناگون تجربي ، توليدي ، صنعتي ، کشاورزي ، علوم پايه و غيره حاصل تلاش انسان در همين راستا بوده ، و البته مفيد و شايسته شکرگزاري است .
    اما باطن اين عالم  (که در وجودش هيچ ترديدي نيست ) نه با علوم عادي قابل شناخت است و نه قابل کنترل و استفاده . در ميان انسانها کساني هستند که عالم به تعليم الهي شده اند و خداي حکيم به آنها عطا فرموده آنچه را که بشر هرگز قادر به درک آن نبود . که نمونه کامل و اتم اين بزرگان حضرات معصومين (سلام الله عليهم ) مي باشند . آنها با اذن الهي علاوه بر  ظاهر عالم ، هم  باطن عالم و هم قواعد و قوانين روابط و اسرار باطني عالم را شناخته اند .  چنانکه
    حضرت علي (عليه السلام ) فرمود من به راههاي آسمان آشناتر از راههاي زمين هستم .
    و يشر تنها از طريق راهنمايي و دستگيري اين بزرگان مي تواند به آنچه که نياز دارد اما هيچگاه برايش قابل حصول نيست دست يابد .

    (( و علمکم ما لم تکونوا تعلمون ))

    عارف و مفسر و فيلسوف بزرگ شيعه ، حضرت علامه طباطبايي با تعبير "استاد خاص " از اين پاکان و راهنمايان بي بديل ياد مي فرمايد :
     « و اما استاد خاص آن است که بخصوصه منصوص به ارشاد و هدايت است و آن رسول خدا و خلفاي خاصه حقه او هستند و سالک را در هيچ حالي از احوال از مرافقت وهمراهي استاد خاص گزيري نيست ، اگرچه به وطن مقصود رسيده باشد .» 
                                           ( از رساله لب اللباب در سير و سلوک اولي الالباب )
    آري انسان کامل که که معصوم و پاک از هر رجس و پليدي است ،بر همه عوالم وجود و ظاهر و باطن و روابط و اسرارهمه موجودات عالم آگاه است، و نياز ما و امثال ما به او هيچ پايان و حدي ندارد . يعني در هيچ مرحله اي از مراحل پيشرفت و تکامل بي نياز ازدستگيري و راهنمايي آن بزرگان نخواهيم بود حتي اگر سالهاي طولاني عمر خود را از تعاليم و ارشاد آنها بهره مند شده باشيم .
    در اين باب توجه عزيزان همراه را به قضيه تاريخي برخورد يک شاگرد خوب و مطيع و با سعادت مکتب معصومين (عليهم السلام ) جلب ميکنم . کسي که از ميان چهارده نور پاک عصمت با هفت تن از آنان معاشرت و موانست و همنشيني داشته يعني جابر ابن عبدالله انصاري . او که در جواني از ياران پيامبر اکرم (ص) بود و تمام عمر خود را در ارتباط و خدمت اهلبيت ايشان گذراند ، دراواخر عمر برخوردي با حضرت امام باقر (عليه السلام ) داشت و طي گفتگويي با ايشان برايش معلوم شد که پس از اين همه سال هنوز پله هاي بسياري از راه تکامل را طي نکرده و در حضور امام نه مي تواند اظهار وجود کند و نه به هيچ وجهي با معصوم قابل مقايسه است .
    چون قصد من پرهيز از طولاني شدن مطلب است ،دوستان مي توانند براي اطلاع به کتاب مسکن الفواد نوشته شهيد ثاني مراجعه فرمايند . اميدوارم همه عزيزان در راه رشد و رسيدن به قله هاي بلند انسانيت با عنايت خداي متعال مورد توجه و لطف وجود مقدس معصومين (عليهم السلام ) قرار گيرند . محتاج دعاي همه شما - التماس دعا



    عارف ::: جمعه 13/2/1387::: ساعت 7:9 عصر

      




    ملک و ملکوت


    آنچه در عالم هستي موجود است دوچهره دارد : چهره ظاهر و چهره باطن . ظاهر عالم که ما با آن مانوس هستيم ، طبيعت و عالم ملک است . عالم طبيعت درهمه پديده هايش نظم و دقت و حساب و کتاب باور نکردني دارد. و همين خاصيت طبيعت در بسياري از موارد براي انسانها شاهدي و آيتي براي شناختن و پي بردن به مدير و مدبرو حکيم و ناظم آن مي باشد .
    و آنها که ديده عبرت بين دارند در اين عالم با اين نگاه در هرجايي نقشي از روي باغبان را مشاهده مي کنند :


    عکس روي باغبان پيداست در هر برگ گل               سير کن نقش خدا را در پر پروانه ها



    اشياء و عناصر و ذرات طبيعت با يکديگر نيز روابطي بسيار منظم و حيرت آور دارند و اصل عليت که در همه جلوه ها وچهره هاي زيباي طبيعت جاري است ، براساس همين قوانين و روابط دقيق که به تعبير کلام خداوندي سنت الله نام دارد، دانشمندان و عالمان رشته هاي گوناگون علوم طبيعي را ياري مي کند تابتوانند از کوچکترين ذرات عالم ماده تا بزرگترين ثوابت و سيارات و کهکشانها را مورد مطالعه قرار دهند ، و عالم طبيعت را در تسخير انسان قرار دهند تا زندگي اش آسانتر ، زيباتر ، شيرينتر ، مفيدتر و بهتر گردد.

    «سخر لکم ما في السموات وما في الارض
    »


    اما به تعبير بزرگان انسانيت همه ذرات عالم و همه پديده ها و حرکتها چنانکه ظاهري دارند ، باطني هم دارند و اين باطن را ملکوت عالم مي گويند و البته انسان عادي که راه درکش فقط محدود به حس و عقل است به ملکوت دسترسي ندارد. وهيچ شاخه اي از علوم حصولي و کسبي را به آن سراپرده راهي نيست
    « ولله غيب السموات والارض » .
    دسترسي و درک و شهود عالم بالا فقط نصيب کساني مي شود که ماذون به اذن الهي و با صاحب اين خانه محرم باشند.
    آنها که به اين سراپرده راه مي يابند نه با علم و قدرت خود که با تعليم الهي و دستگيري پروردگار رمز و رموز وچهره حقيقي و باطني عالم آشنا را در مي يابند.


    رموز علم ادريسي                       بود ذوقي نه تدريسي


    « وکذلک نري ابراهيم ملکوت السموات والارض و ليکون من الموقنين » که ابراهيم (عليه السلام) محرم حرم شد و به ديدار مفتخر .


    که ابراهيم (عليه السلام) نيز با عنايت الهي به مشاهده ملکوت رسيد . و حتي بالاتر و والاتر از حضرت ابراهيم (عليه السلام) نبي مکرم اسلام حضرت ختمي مرتبت (صلي الله عليه و آله و سلم ) بود که به لطف و عنايت خاص ميزبان به معراج رفت و آنچه را که براي ديگران ناديدني بود مشاهده فرمود
    « سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي بارکنا حوله لنريه من آياتنا »


    شايد از نظر برخي اين مطالب و اين ظاهر و باطن ، وملک و ملکوت ،وحرم و محرم ، وعروج و شهود باور کردني نباشد ، که البته هميشه چنين افرادي بوده اند .


    هرکه شد محرم دل درحرم يار بماند                وانکه اين کار ندانست در انکار بماند


    اما شواهد و قرائن عقلي و نقلي ترديد ناپذير حکايت از صدق و ثبوت اين خبرها دارد و همانطور که دانشمندان طبيعي ويژگي روابط و رموز اين عالم را شناسايي و گزارش مي کنند ، پاکان و خاصاني که به تعليم الهي عالم شده اند و آنها که به نسبت براين سراپرده آگاهي يافته اند ، حقايقي را از آسمان و زمين و دل و جان عالم و آدم فرموده اند و آثار و نتيجه بسياري از اعمال و صفات قلبي و افکار که از ديد علم طبيعي پنهان است براي استفاده همه انسانها بيان کرده اند .
    و البته اين حقايق که قوانين ثابت ولايتغير باطن عالم است از دسترس حس و عقل به دور و پنهان است و فقط کساني که با يقين و اطمينان قلبي به برگزيدگان الهي ايمان دارند بهره مند شده و به راه درست و مطمئن هدايت در باطن زندگي و اعمال خود مي رسند
    « هدي للمتقين الذين يومنون بالغيب »


    حضرت علي ابن ابيطالب (عليه السلام) که به فرموده رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم ) باب مدينه علم است ، در سخنان گهربار خود از اين قوانين پرده برداشته که اينک عبارتي کوتاه اما گرانبها از آن ولي خدا تقديم شما عزيزان مي کنيم . اگر بعد از اين هم فرصت و عنايتي نصيب ما شد ، نمونه هاي ديگري تقديم مي شود .


    أي بني لا شرف أعلى من الإسلام و لا كرم أعز من التقوى و لا معقل أحرز من الورع و لا شفيع أنجح من التوبة


    فرزند عزيزم شرافتي بالاتر از اسلام نيست ، وکرم و بزرگواري عزيزتر از تقوا نيست ،و پناهگاهي محکمتر از ورع نيست ،و هيچ شفاعت کننده اي کامياب کننده تر از توبه نيست .( بحارالأنوار ج : 74 -  و تحف العقول)



    عارف ::: پنجشنبه 5/2/1387::: ساعت 10:59 عصر

    عيد الزهراء  مبارک



    با عرض تبريک به مناسبت  آغاز ولايت و امامت حضرت صاحب الزمان ( عج ) دو حديث در باره آن بزرگوار از کتاب ارزشمند قطره  تاليف آيت الله علامه سيد احمد مستنبط   که توسط آقاي محمد ظريف ترجمه شده است ،خدمت دوستان تقديم مي کنم اميدوارم خداوند به همه ما توفيق دهد که از شيعيان و دوستان واقعي آن حضرت باشيم


     *************************


    1- صفحه 794 حديث 109 : نقل از : (تفسير قمي 2/205- تفسير برهان 1/163ح8 و 3/355ح2 – بحار الانوار52/315- منتخب الاثر 422ح2 ):



    علي بن ابراهيم  قمي در تفسير خود از امام باقر (عليه السلام) نقل کرده است که فرمود:


    به خدا سوگند گويا قائم (عليه السلام) را مي بينم  که تکيه بر حجر الاسود داده و مردم را در باره حق خود به خدا سوگند مي دهد و مي فرمايد:


    اي مردم کسي که در باره خدا با من محاجه کند (حجت و دليل آورد ، مناظره و گفتگو کند ) من از هرکس به او نزديکترم و سزاوازترم . اي مردم هرکس در باره آدم با من گفتگو کند من از هرکس به آدم نزديکتر و آشنا ترم . اي مردم هرکس بامن در باره نوح  ...... در باره ابراهبم ...... در باره موسي ..... در باره عيسي .....


    اي مردم هرکس بامن در باره محمد ( صلي الله عليه و آله وسلم ) گفتگو کند من از هرکس به محمد نزديکترو سزاوارترم . اي مردم هرکس  در باره کتاب خدا بامن بحث و گفتگو کند من از هرکس به کتاب خدا نزديکتر و عالم ترم .


    سپس به کنار مقام ابراهيم مي رود دو رکعت نماز مي خواند ودوباره مردم را درباره حق خود به خدا سوگند مي دهد .


    آنگاه امام باقر (عليه السلام) فرمود: به خدا قسم مقصود از مضطر در اين آيه شريفه اوست : (أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ)


    پس اول کسي که با او بيعت مي کند جبرئيل است و پس از او سيصد و سيزده نفر اصحاب او مي باشند .هريک از آنها در بين راه باشد فورا به او مي رسد ، و هر کس مسير را طي نکرده از بسترش ناگهان ناپديد مي شود ( يعني بدون اينکه زحمت پيمودن را داشته باشد از ميان بستر ناگهان به اعجاز امام (عليه السلام) خدمت آن حضرت مي رسد ) و اين گفتار امير المومنين (عليه السلام) است که در باره اصحاب مهدي فرموده است : ( هم المفقودون عن فرشهم ) همانطور که خداوند تبارک وتعالي فرموده است :(فاستبقوا الخيرات اينما تکونوا يات بکم الله جميعا ) در خيرات و کارهاي نيک از يکديگر پيشي گيريد ، هرکجا باشيد خداوند همه شما را گرد آورد.


    فرمود مقصود از اين خيرات ولايت ما اهلبيت است . 


    ************************


    2-    صفحه 756 حديث 66 نقل از ( اثبات الرجعه ح12- اثبات الهداه 3/700ح 136 ):



    شيخ حر عاملي در کتاب اثبات الهداه مي گويد : فضل ابن شاذان در کتاب اثبات الرجعه از ابراهيم بن محمد نقل کرده است که گفت :


    هنگامي که عمروبن عوف حاکم آن وقت تصميم به قتل من گرفت ،ترس فراواني به من دست داد با اهل و عيال خود وداع کردم و به طرف خانه مولايم امام عسکري (عليه السلام) آمدم تا با آن حضرت نيز وداع کنم و با خود نيت کرده بودم که فرار کنم .


    چون خدمت آن حضرت (عليه السلام) رسيدم پسر بچه اي را ديدم در کنار او نشسته بود که چهره اش مانند ماه شب چهارده نوراني و درخشان بود بطوري که مرا متحير کرد و نزديک بود آنچه مي دانستم فراموش کنم ، به من فرمود :


    اي ابراهيم فرار نکن ، زيرا خداوند شر اورا از تو کفايت ميکند .


    سرگرداني و تحيرم بيشتر شد. به امام عسکري (عليه السلام) عرض کردم : مولاي من اي فرزند رسولخدا ( صلي الله عليه و آله وسلم ) اين پسر بچه کيست که ازباطن من و آنچه در خاطر داشتم خبر داد؟


    فرمود : هو ابني و خليفتي من بعدي . او فرزند من است و پس از من جانشين من خواهد بود .

     




    عارف ::: يكشنبه 26/12/1386::: ساعت 3:56 عصر

    براي دختر عزيزم


    فرداي تو پيداست در آئينه رنجم


    روشن تر و شاداب تر و پاك تر اما


    امروز حكايتگر فرداي توام من


    تاريكتر و تيره تر از آنچه تو فردا


    طرحي كه از اين جان پر افسوس بخواني


    راهي است به پيش تو كه پر بركت و شاداست


    من دفتر عمرم چو نظر مي كنم امروز


    هر صفحه آن خاطره اي رفته به باد است


    هر گام تو يك مرحله در سير سعادت


    هر لحظه من سوختن اندر يم حسرت


    جامي كه شده سهم تو در ميكده عشق


    هر جرعه آن توشه اي از گنج سعادت


    امروز نصيب تو مي و ميكده باز است


    هشدار كه ساقي خبرش ازهمه راز است


    نوري است وجود تو زمحبوبه داور


    من چشم اميدم به سوي ساقي كوثر


     



    عارف ::: يكشنبه 24/4/1386::: ساعت 8:54 صبح

    باباجون منو تنها نذار


    باباي خوبم   بابا حسينم ، باباي مهربونم ، باباي عزيزم ، چقدر دلم برات تنگ شده بود . آخه خيلي وقته تو رو نديدم .


    چه كار خوبي كردي كه اومدي .  خوب شد كه به ما سر زدي، بابا اين چه سفري بود كه رفتي ؟ چقدر دير اومدي . آخه من هروقت از عمه مي پرسيدم بابا كجاست مي گفت بابات رفته سفر .  بابا اينقدر برات حرف دارم !!    ولي باباجونم ! تو جوري اومدي كه من حرفام يادم رفت !  چرا اينطوري اومدي ؟ چرا فقط با سرت اومدي ؟ پس بدنت كجاست ؟


    بابا جون كي رگ هاي گردنت رو بريده ؟ كي صورتت رو خون آلود كرده ؟  باباجونم  نكنه از چوب يزيد لبهات خوني شده ؟ آخه من ديدم كه اون نامرد با چوب به لبهات مي زد . خيلي غصه خوردم ولي عمه زينب بيشتر گريه كرد .  بابا جون تو كه هميشه مي گفتي هركس قرآن بخونه بايد بهش جايزه بدن ؟ پس چرا وقتي قرآن خوندي تو رو با چوب زدن ؟؟  اينقدر قرآن خوندن تو رو دوست دارم بابا جون !   يه دفعه ديگه قرآن تو رو شنيدم  اونجا كه سرت روي نيزه بود . اون دفعه هم عمه ام خيلي گريه كرد بابا !


    بابا حسين ! صورتم ،بدنم ،  پاهام درد مي كنن . آخه هم پياده زياد دويدم ! هم خيلي به من سيلي زدند ! هر وقت من مي گفتم بابا ! يا مي گفتم حسين ، منو سيلي مي زدند !  من شنيده بودم اسم شما بهترين اسمه ! شما بهترين آدم ها هستي ! اما چرا اينها منو مي زدند ؟


    بابا جون يك شب توي راه كه من سوار شتر بودم ، داشتم اسم تو رو مي بردم _ آخه دلم برات تنگ شده بود _  اون مرد دشمن منو از بالاي شتر انداخت روي زمين . چند بار گفت : اسكتي يا بنت الحسين ! اسكتي يا بنت الخارجي ! وقتي ديد من ساكت نشدم كتكم زد اما من بازم اسم تو رو مي گفتم ، آخرش اون مرد خيلي ناراحت شد منو گرفت از بالاي شتر انداخت روي زمين ! خيلي بدنم درد گرفت . من پا برهنه بودم ، دويدم پيش عمه ! پاهام روي زمين زخم شد ! آخه زمين پر از خار بود ! وقتي پيش عمه رسيدم به اون گفتم  : عمه جون مگه ما بچه هاي پيغمبر نيستيم ؟ مگه مادر ما حضرت فاطمه نيست ؟ عمه انگار مي دونست من چي ميخوام بگم . منو بغل كرد و  با گريه گفت چرا عزيزم  همين طوره . من گفتم پس چرا اين مرده به من ميگه دختر خارجي ؟  عمه فقط گريه كرد و من رو بوسيد.


    بابا اصلا اونا از همه آدماي خوب بدشون ميومد ! از اسم علي از محمد از فاطمه ! چرا اونا اينطوري اند بابا ؟


    باباي خوشگلم ! اگه بدوني چقدر ما سختي كشيديم  ! !  ( البته عمه مي گفت بابات چون امام هست همه چيز رو مي دونه !  بابا جون بيشتر از همه ما عمه اذيت شد ! چون بيشتر وقتها كه مي خواستند ما رو بزنن  ، عمه ميومد خودشو سپر مي كرد و تازيانه ها به بدنش مي خورد.    بابا اصلا عمه خيلي خوبه ! حتي از مادر هم برا ما مهربون تر بود!


    ميدوني بابا تو كه نبودي  ، عمو عباس هم نبود ، داداش اكبر ، پسر عموها ، . . . اصلا اون همه مرد كه موقع رفتن به كربلا با ما بودن هيچ كدوم موقع برگشتن نبودند . فقط داداش سجادم بود كه اون هم مريض شده بود و احتياج به مراقبت داشت ، تازه عمه به اون هم بايد رسيدگي مي كرد .


    بابا جون آخرين باري كه تو رو ديدم وقتي بود كه خدا حافظي كردي و رفتي ميدون ! اونوقت خيلي تشنه بودي ! آخه چند روز بود آب نخورده بودي ! بابا بعد از اون من هر جا آب ميديدم ياد تو بودم .


    بابا جون برا همينه كه لبهات اينطور خشك شده ؟ قربون لباي خشكت برم بابا !  دوست داشتم وقتي ميايي ،  منو بغل كني و نوازشم كني .  . . . ولي انگار فقط من بايد تو رو بغل كنم .. . . . . اما بابا جون اين دفعه  ديگه ازت جدا نيمشم ! ! ! اگه عمه هم بخواد منو جدا كنه نميذارم تنها بري ! بايد منم با خودت ببري . . . بابا جون منو با خودن ببر  . . . . منو ببر بابا حسين . . .. . . بابا جون   بابا جون . . . . . با. . با  . . . .  . 





    عارف ::: پنجشنبه 12/11/1385::: ساعت 7:48 صبح


    اول =  تهران16/خرداد/68 - وقتي  كه از تشييع پيكر امام راحل بر مي گشتيم :


     


    ساقي عشق


    رفتم من و ماند بر زمين پيكر تو


    شد خاك بهشت شهدابسترتو


    من مي روم از كوي تو اما دل من


    چون كاسه خون فتاده  اندر برتو


    دوري تو بر باد دهد عمرمرا


    ايكاش بميرم كه بمانم  برتو


    من مست تو بودم همه اي ساقي عشق


    ديگر نرسد به كام من ساغر تو


    ايكاش مرا همره خود مي بردي


    مي سوخت همه هستي من آذر تو


    در غيبتت اي ماه ، دلم تاريك است


    سرداست و سيه زمانه بي اختر تو


    اي مرغ بهشتي زچه صياد زمان


    بشكست به سنگ كينه بال و پرتو


    اي روح خدا زجاي خيز و بنگر


    گريان زعزاي تواست هرياورتو


    گويي كه نداشت آسمان تاب غمت


    باريد سرشك حسرتش بر سرتو



              دوم : 12 آبان 71  - پس از ديداري كه با رهبرعزيزداشتيم :


     


             چشمه كوثر


    از افق سرزد رخ جانانه تو يا علي


    پرشد از فيض رضا پيمانه تو ياعلي


    اي گل زهراكه داري عطربستان حسين


    بوي مهدي مي دهد كاشانه تو يا علي


    ازكلامت مي رسدصوت خميني برجهان


    چون شود گويا لب مستانه تو يا علي


    ديدن رويت صفاي تازه مي بخشدبه جان


    قلب هر عاشق بود پروانه تو ياعلي


    بي نصيب از عقل باشدآنكه شيداي تونيست


    عاقل است آن كس كه شد ديوانه تو ياعلي


    مست صهباي ولايت بي نياز از عالم است 


    چشمه كوثر بود خمخانه تو يا علي


    ساقي ميخانه رفت و ميگساران در نوا


    چشم ما بر ساغر جانانه تو يا علي


    (عارف)



    عارف ::: جمعه 19/3/1385::: ساعت 6:20 صبح

     


    محرم نامه



    كعبه را بگذار رو كن سوي يار


    حائل است اين خانه بنگر روي يار


    رو به سوي قبله عشاق كن


    شوق را دروصل او مشتاق كن


    كاروان عشق آنك سر رسيد


    عارفي سر تا به پا محشر رسيد


    جمله زيبا رخان در هلهله


    ماه در خجلت شد از اين قافله


    خيمه معراج را بر پا ببين


    باز سبحان الذي اسري ببين


    مسجد الا قصي نه  ، اينجا كربلاست


    اين تماشا خانه قالوا بلي است


    اين مناي ذبح اسماعيل نيست


    قوس ادني مسكن جبريل نيست


    ني زبان اينجا توانا بر سخن


    ني قلم اينجا چراغ انجمن


    اين زمين كربلا يا محشر است !؟


    اين ظهورستان عشق داور است !


    هر كه اين مي خانه آمد مست شد


    وآن دگر سر مست شد، بي دست شد


    دست وسر ديگر حجاب ساقي است


    ساقي اينجا تشنه تر از باقي است


    اي ملائك چشم خود را وا كنيد


    طفل دردي نوش را معنا كنيد


    كودك اينجا اگر نابالغ است


    رهبر نام آوران عاشق است


    تشنگي اينجا براي آب نيست


    گاه وصل آمد، كسي را تاب نيست


    اين كه جان تقديم جانان مي كند


    عرشيان را مات و حيران مي كند


    رمز اني اعلم اينجا بر ملاست


    اين حسين آباد عرش كبرياست 


     اي ملائك سجده بر آدم كنيد


    ديگر اين چون  وچراها كم كنيد


    اين محرم نامه را امضا دهيد


    جام را بر ساقي جان ها دهيد


    در نوا با تعزيه داران شويد


    انجمن هاي قلم گريان شويد


    اين محرم نامه خونين نامه شد


    كربلا ورد زبان خامه شد


    از محرم عشق جوشان مي شود


    رود غيرتها خروشان مي شود


    از محرم دل جلا پيدا كند


    تكيه بر پيدا و ناپيدا كند


    پير ما در كربلا پيرانه شد


    با محرم فاضل و فرزانه شد


    پير ما مي گفت مكتب كربلاست


    داستان كربلا در روضه هاست


    كربلا را خون عاشق بيمه كرد


    خون مگر شمشيرها را نيمه كرد!


    اين سياهي ها كه بر ديوارها است


    رمز استمرار در پيكارها است


    اين سيه پوشان گريان غمين


    نوحه خوانان شقايق زار دين


    از فرات آب عطشان آمدند


    مست و سيراب از مي جان آمدند


    اين محرم نامه ها احيا گرند


    نوحه ها بيداد را رسوا گرند


    سينه زن ها محو عترت مي شوند


    غرق درياي محبت مي شوند


    اين محرم ها بسيجي پرور است


    هر نم اشكي شهيدي ديگر است


    شاهد ما خاك ريز عاشقان


    كربلايي هاي بي نام و نشان


    نينوائي زادگان جبهه ها


    راويان قصه قالوا بلي


     وه كه عشق اينجا عجب زيباستي!!


    قصه جف القلم اينجاستي!         ((عارف))




    عارف ::: دوشنبه 3/11/1384::: ساعت 1:36 عصر


    بسيج شجره طيبه و درخت تناور و پرثمري است كه شكوفه هاي آن بوي بهار وصل و طراوت يقين و حديث عشق مي دهد. بسيج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنام است كه پيروانش برگلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سرداده اند                            (حضرت روح الله  12/9/67 )


    جلوه هاي عشق


    دل بياتا عشق رامعني كنيم       عقده هاي عا شقي راوا كنيم


    سردهيم ازشهرجان آوازدل        هرچه بادابادگفتم رازدل !!


    عشق تفسيرقشنگ بندگي است      عشق پروازبلند زندگي است


    عشق هر جاجلوه اي سرمي دهد     هركجاگل مي كند برمي دهد


    عشق فرداراتجسم ميكند             عشق باجانهاتكلم ميكند


    عشق زيبامي كندلبخندرا           بال مي بخشد دل دربندرا


    عشق باخودآوردگل دسته را         شاخه هاي ميخك آهسته را


    عشق يعني يك لباس پولكي        باعروسك هاي خوب كودكي


    عشق لبريزاست ازناگفتني        رازهاي سربه مهرديدني


    عشق غم هارا فزوني مي دهد     عشق فرياد دروني مي دهد


    عشق خواب ازچشمهايت مي برد    باتمنا نازهايت مي خرد


    عشق آغازجنون آدم است         عشق گردن گيرخون آدم است


    عشق پيغام جماران مي دهد       عشق بوي ياس وباران مي دهد


    عشق عين مرتضي آويني است    باشهيدان خانه زاد ديني است


    عشق بويي ازخميني مي دهد     بر دلت رنگ حسيني مي دهد


    عشق آتش مي زندكانون دل       مي بردمارابه باغ خون دل


    عشق هرجاگل كندآنجا خوش است          هركه باگل خونگيرد ناخوش است


    ناخوش عشق از همه سالم تراست    عامي عشق از همه عالم تراست


    عشق مارا تا سلامت مي برد        تالب نهر محبت مي برد


    عشق راجاي تجلي سنگر است      عاشق آن باشد كه عبد رهبر است


    عشق هنگام اذان سر مي دهد     بوي خوب نام دلبر مي دهد


    عشق را درجبهه ها رنگي دگر     ميرسد در گوش آهنگي دگر


    عشق سرخ كربلايي خوش تراست   باشهيدان آشنايي خوشتر است


    عشق مي گيرد به آب خون وضو     در نماز دوست از زير گلو


    عشق تا فردا نشانت ميبرد         عشق شك را از گمانت ميبرد


    عشق را بادل ببيني بهتر است     عشق با چشم يقيني بهتر است


    عشق باسوز ودعا هم خانه است   عشق بارنگ وريابيگانه است


    عشق فرياد است مثل آسمان     عشق مي گويد بيا صاحب زمان


    عشق غوغايي است اما خامش است  اوسميع است وبصير است وهش است


    عشق هركجا مي رود گل مي كند     رنج مارا هم تحمل مي كند


    عشق شب رامي نويسد تا سحر  عشق تسبيحي است سوغات سفر


    عشق رابايد نگه داري كني     صبركن شايد تو هم كاري كني


    عشق باعقلت تصادف مي كند   جام زهري را تعارف مي كند


    عشق يك جا آبرو را مي برد    هرچه داري غير ((هو)) رامي برد


    عشق دلها رازيارت ميكند       عقل سوداي تجارت ميكند


    عشق يك عالم صفا مي آورد      عقل آدابي به جا مي آورد


    عشق اشك ديده را جاري كند        عقل صورت راقلم كاري كند


    عشق مي خواند نماز جمعه را       مي دهد عطر خوش روح خد


    عشق پيغام ولايت مي دهد        بردلت نور هدايت مي دهد


    عشق يعني سيدي از خامنه       نايب مهدي ميان آينه


    عشق طوف خانه دلبر كند      سعي بين زمزم و هاجر كند


    عشق اسماعيل را قربان دهد      سربريدن دشنه را فرمان دهد


    عشق سرپيچد زفرمان خليل        برزبان آيدكه ينهاني الجليل


    عشق رابارنگ وبي رنگي چه كار  نقش او پيداست در برگ بهار


    عشق مي داند زبان خامه را        عشق مي بيند دوروي نامه را


    عشق عطر جانماز دلبر است       در تب وتاب جهاني ديگر است


    عشق ميثاقي است با عشق آفرين    عشق حرف اولين وآخرين


      بسيجي يعني علي (عليه السلام) كه تمام وجودش وقف اسلام بود و آنچه رهبر و پيامبرش مي خواست و خدا را خشنود مي ساخت انجام مي داد. 


     ( مقام معظم رهبري - ? آذر ?? )




    عارف ::: چهارشنبه 2/9/1384::: ساعت 12:21 عصر

    عشق گوهر شادي


    اول - آورده اند كه گوهر شاد خاتون همسر شاهرخ تيموري زني مومن و پارسا بود . مي خواست در كنار حرم آمام رضا عليه السلام مسجدي بنا كند . چون مي خواست عمل صالحي انجام دهد به همه كارگران و معماران اعلام كرد دستمزد شما را دو برابر مي دهم ولي شرطش اين است كه فقط با وضو كار كنيد و در حال كار با يكديگر مجادله و بد زباني نكنيد و با احترام رفتار كنيد. و اخلاق اسلامي و ياد خدا را رعايت كنيد .


    دوم - گفته اند او به كساني كه به وسيله حيوانات مصالح و بار به محل مسجد مي آورند علاوه بر دستور قبلي گفت سر راه حيوانات آب و علوفه قرار دهيد و اين زبان بسته ها را نزنيد و بگذاريد هرجا كه تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند . بر آنها بار سنگين نزنيد و آنها را اذيت نكنيد . اما من مزد شما را دو برابر مي دهم ....


    سوم - روايت كرده اند كه گوهر شاد روزي طبق معمول براي سركشي كار ها به محل مسجد رفت . در اثر باد مقنعه و حجاب او كمي كنار رفت و كارگر جواني چهره او را ديد . جوان بيچاره دل از كف داد و عشق گوهر شاد صبر و طاقت  از او ربود  تا آنجا كه مريض شد و و بيماري او را به مرگ نزديك كرد.


    مادرش كه احتمال از دست رفتن فرزند را جدي ديد تصميم گرفت جريان را به گوش ملكه گوهر شاد برساند .وگفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نيست . او موضوع را به گوهر شاد گفت و منتظر عكس العمل گوهر شاد بود.


    ملكه با خوشرويي گفت اين كه مهم نيست چرا زودتر به من نگفتيد تا از ناراحتي يك بنده خدا جلو گيري كنيم ؟  و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من براي ازدواج با تو آماده هستم ولي فبل از آن بايد دو كار صورت بگيرد . يكي اينكه مهر من چهل روز اعتكاف توست در اين مسجد تازه ساز . اگر قبول داري به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جاي آور. و شرط ديگر اين است كه بعد از آماده شدن تو  . من بايد از شوهرم طلاق بگيرم . حال اگر تو شرط را مي پديري كار خود را شروع كن.


    جوان عاشق وقتي پيغام گوهر شاد را شنيد از اين مژده حالش خوب شد و گفت چهل روز كه چيزي نيست اگر چهل سال هم بگويي حاضرم . او رفت و مشغول نماز در مسجد شد  به اميد اينكه پاداش نماز هايش ازدواج و وصال گوهر شاد باشد .


     روز چهلم گوهر شاد قاصدي فرستاد تا از حال جوان خبر بگيرد تا اگر آماده است  او هم آماده طلاق باشد . قاصد  به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام مي شود و ملكه منتظر است تا اگر تو آماده هستي او هم شرط خود را انجام دهد .


    جوان عاشق كه ابتدا با عشق گوهر شاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز  حلاوت نماز كام او را شيرين كرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگو اولا از تو ممنونم و دوم اينكه من ديگر نيازي به ازدواج با تو ندارم.


    قاصد گفت منظورت چيست ؟ مگر تو عاشق گوهر شاد خانم نبودي ؟؟ جوان گفت آنوقت كه عشق گوهر شاد من را بيمار و بي تاب كرد هنوز با معشوق حقيقي آشنا نشده بودم ولي اكنون دلم به عشق خدا مي طپد و جز او معشوقي نمي خواهم . من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام مي گيرم . اما از گوهر شاد هم ممنون هستم كه مرا با خداوند آشنا كرد و او باعت شد تا معشوق حقيقي را پيدا كنم . . . . . . . . . . . .




    دوستان عزيزم . حق داريد سوئال كنيد . و بگوييد كه  ماه رمضان ارتباطي با اين نوشته و داستان دارد ؟؟؟؟؟؟ خواهش مي كنم من را از نظر خودتان با خبر كنيد -- يا علي مدد



    عارف ::: چهارشنبه 20/7/1384::: ساعت 10:47 صبح

    ليست كل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [20/2/1387- 7:57 ع] پسند جانان
    [13/2/1387- 7:9 ع] بي نيازي از انسان کامل ؟؟
    [5/2/1387- 10:59 ع] ملک و ملکوت
    [26/12/1386- 3:56 ع] عيد الزهراء مباركباد
    [24/4/1386- 8:54 ص] براي دخترم
    [12/11/1385- 7:48 ص] باباجون منو تنها نذار
    [19/3/1385- 6:20 ص] دو خاطره از دو رهبر عزيز
    [3/11/1384- 1:36 ع] محرم نامه
    [2/9/1384- 12:21 ع] جلوه هاي عشق
    [20/7/1384- 10:47 ص] عشق گوهرشادي
    [آرشيو شده ها]

    >> بازديدهاي وبلاگ <<
    بازديد امروز: 7
    بازديد ديروز: 27
    كل بازديد :17468

    >>اوقات شرعي <<

    >> درباره خودم <<
    آينه هاي عارف
    عارف[52]
    در پس آينه طوطي صفتم داشته اند آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم

    >> دوستان عارف <<

    >> آینه های پیشین <<