باباجون منو تنها نذار
بابای خوبم بابا حسینم ، بابای مهربونم ، بابای عزیزم ، چقدر دلم برات تنگ شده بود . آخه خیلی وقته تو رو ندیدم .
چه کار خوبی کردی که اومدی . خوب شد که به ما سر زدی، بابا این چه سفری بود که رفتی ؟ چقدر دیر اومدی . آخه من هروقت از عمه می پرسیدم بابا کجاست می گفت بابات رفته سفر . بابا اینقدر برات حرف دارم !! ولی باباجونم ! تو جوری اومدی که من حرفام یادم رفت ! چرا اینطوری اومدی ؟ چرا فقط با سرت اومدی ؟ پس بدنت کجاست ؟
بابا جون کی رگ های گردنت رو بریده ؟ کی صورتت رو خون آلود کرده ؟ باباجونم نکنه از چوب یزید لبهات خونی شده ؟ آخه من دیدم که اون نامرد با چوب به لبهات می زد . خیلی غصه خوردم ولی عمه زینب بیشتر گریه کرد . بابا جون تو که همیشه می گفتی هرکس قرآن بخونه باید بهش جایزه بدن ؟ پس چرا وقتی قرآن خوندی تو رو با چوب زدن ؟؟ اینقدر قرآن خوندن تو رو دوست دارم بابا جون ! یه دفعه دیگه قرآن تو رو شنیدم اونجا که سرت روی نیزه بود . اون دفعه هم عمه ام خیلی گریه کرد بابا !
بابا حسین ! صورتم ،بدنم ، پاهام درد می کنن . آخه هم پیاده زیاد دویدم ! هم خیلی به من سیلی زدند ! هر وقت من می گفتم بابا ! یا می گفتم حسین ، منو سیلی می زدند ! من شنیده بودم اسم شما بهترین اسمه ! شما بهترین آدم ها هستی ! اما چرا اینها منو می زدند ؟
بابا جون یک شب توی راه که من سوار شتر بودم ، داشتم اسم تو رو می بردم _ آخه دلم برات تنگ شده بود _ اون مرد دشمن منو از بالای شتر انداخت روی زمین . چند بار گفت : اسکتی یا بنت الحسین ! اسکتی یا بنت الخارجی ! وقتی دید من ساکت نشدم کتکم زد اما من بازم اسم تو رو می گفتم ، آخرش اون مرد خیلی ناراحت شد منو گرفت از بالای شتر انداخت روی زمین ! خیلی بدنم درد گرفت . من پا برهنه بودم ، دویدم پیش عمه ! پاهام روی زمین زخم شد ! آخه زمین پر از خار بود ! وقتی پیش عمه رسیدم به اون گفتم : عمه جون مگه ما بچه های پیغمبر نیستیم ؟ مگه مادر ما حضرت فاطمه نیست ؟ عمه انگار می دونست من چی میخوام بگم . منو بغل کرد و با گریه گفت چرا عزیزم همین طوره . من گفتم پس چرا این مرده به من میگه دختر خارجی ؟ عمه فقط گریه کرد و من رو بوسید.
بابا اصلا اونا از همه آدمای خوب بدشون میومد ! از اسم علی از محمد از فاطمه ! چرا اونا اینطوری اند بابا ؟
بابای خوشگلم ! اگه بدونی چقدر ما سختی کشیدیم ! ! ( البته عمه می گفت بابات چون امام هست همه چیز رو می دونه ! بابا جون بیشتر از همه ما عمه اذیت شد ! چون بیشتر وقتها که می خواستند ما رو بزنن ، عمه میومد خودشو سپر می کرد و تازیانه ها به بدنش می خورد. بابا اصلا عمه خیلی خوبه ! حتی از مادر هم برا ما مهربون تر بود!
میدونی بابا تو که نبودی ، عمو عباس هم نبود ، داداش اکبر ، پسر عموها ، . . . اصلا اون همه مرد که موقع رفتن به کربلا با ما بودن هیچ کدوم موقع برگشتن نبودند . فقط داداش سجادم بود که اون هم مریض شده بود و احتیاج به مراقبت داشت ، تازه عمه به اون هم باید رسیدگی می کرد .
بابا جون آخرین باری که تو رو دیدم وقتی بود که خدا حافظی کردی و رفتی میدون ! اونوقت خیلی تشنه بودی ! آخه چند روز بود آب نخورده بودی ! بابا بعد از اون من هر جا آب میدیدم یاد تو بودم .
بابا جون برا همینه که لبهات اینطور خشک شده ؟ قربون لبای خشکت برم بابا ! دوست داشتم وقتی میایی ، منو بغل کنی و نوازشم کنی . . . . ولی انگار فقط من باید تو رو بغل کنم .. . . . . اما بابا جون این دفعه دیگه ازت جدا نیمشم ! ! ! اگه عمه هم بخواد منو جدا کنه نمیذارم تنها بری ! باید منم با خودت ببری . . . بابا جون منو با خودن ببر . . . . منو ببر بابا حسین . . .. . . بابا جون بابا جون . . . . . با. . با . . . . .

بازدید دیروز: 6
کل بازدید :18616
نام: | |
ایمیل: | |

